تبليغاتX
پرواز به بیکران

کاش...
تاريخ: جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت :18:57

کاش می شد رنگ کابوس را از خواب ها پاک کرد 

رنگ غفلت و جهل را از چهرها پاک کرد

کاش نقاشی ها با زندگی رنگ می شد

 شاخه زیتون را از سیاهی ها پاک کرد


نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت :20:16

...بدی های من چه هستند

جز شرم و خوبی های من

از بیان کردن جز ناله اسارت خوبی های من

در این دنیایی که تا چشم کار میکند

دیوار است و دیوار است و دیوار است

و جیره بندی آفتاب است

قحطی فرصت است

و ترس است

و خفگی است

و حقارت است ...

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
گذشته، حال، ...
تاريخ: سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت :21:41

در این غوب پاییزی به گذشته ای می اندیشم تاریک و مبهم و به دنبال جای پاهایی

میگردم که گم شده اند.

می خواهم همه چیز را از یاد ببرم، تمام دردها، عذاب ها و ...

اما...

اما خوب که مینگرم سایه خوف و وحشت گذشه را در آینده و حالم نیز میبینم،

کاش روزی به انتهای این سایه ها برسم ...

انگار ثانیه ها هم می خواهند از من انتقام بگیرند، انتقام تمام لحظه های فراموش

 شده ...

احساس خستگی وجودم را فرا گرفته . دیگر توان راه رفتن را ندارم، کاش ثانیه ها

 کمی صبر کنند تا من رسالتم را پیدا کنم

خدای من ...

رسالتم را کدامین معصیت به یغما برده است؟...

 

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
زنرگی کن
تاريخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت :19:43

از ابتدای صبح و به همراه اولین پرتو خورشید که به مژه هایم برخورد

میکند لبریز از احساس بودن میشوم و در حالی که لبخنی وجودم را

فرا گرفته می گویم زندگی کن ...                                                                 

و حادثه تاریکی همچنان انتظار مرا می کشد و با انبوهی از اتفاقات 

مرا به اعماق تنهایی دعوت می کند، اما من باز هم می گویم زندگی

کن ...                                                                                                                          

من تمام سایه ها را با روشنایی وجودم رنگ میکنم و در میان کابوسها

تمامی رویاهایم با حادثه حقیقت نقش میزنم.                                              

زندگی مگر چیست؟زندگی همین است که سرشار ازاحساس عشق

باشیم و خوشبختی اینست که از زندگی کردن مان لذت ببریم پس    

زندگی کن ...                                                                                                            

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |
آهنگ زندگی
تاريخ: جمعه هفتم تیر 1387 ساعت :12:31
نمی دانم چرا وقتی آدم ها عجله دارند، عقربه های ساعت مثل اسب تندرو حرکت می کند!

الان هم برای من، زمان دارد مثل برق و باد می گذرد.

باید یک مقدار تند کار کنم.

۸ دقیقه دیگر پیدایش می شود.

بهتر است رو به روی در بنشینم .

نور اتاق هم خیلی مناسب است، روشنایی سه تا هالوژن کوچک، رنگ خاصی به فضا داده.

فرم نشستنم هم خیلی خوب است.

باز دچار وسواس فکری شده ام!

از یک ساعت پیش تا به حالا، ۵ با کوک سه تار را کنترل کرده ام...

خب، همه چیز رو به راه است.

صدای چرخیدن کلید، گم می شود در هیاهوی صادقانه قلبم!

ورود او همزمان است با بوسه سر انگشت های پر شوق من بر سیم های سه تار.

جمله ام هم ردیف می شود با نت های پخش شده در فضای اتاق :

تقدیم به تو که زیباترین آهنگ زندگی من هستی!

نوشته شده توسط رهگذر | موضوع: | لينک ثابت |